86/11/20
خلاصه ای از داستان فیلم :
روزهای پایانی جنگ جهانی دوم ...
فیلم با صحنۀ تماشائی سقوط و آتش گرفتن هواپیمائی در صحرا آغاز می شود . و پس از آن ، تنها بازماندۀ حادثه که دچار سوختگی شده ، توسط بیابان گردها پیدا شده و به نیروهای امداد رسانده میشود . بر اثر سقوط هواپیما خلبان آن حافظه اش را از دست داده است و از خاطراتش چیز زیادی را بیاد نمی آورد دد
او را به پرستاری کانادائی به نام هانا می سپارند و هانا که به تازگی نزدیکترین دوست و نامزدش را نیز از دست داده و مرگ خیلی از دوستانش را در طول جنگ به چشم دیده ، اصرار می کند که با تنها بیمار لاعلاجش در میانه راهی که در آن حرکت می کردند ، در ویرانه های صومعه ای در توسکان بماند ،
( حتی با وجود آنکه نیروهای متحدین به سمت شمال می آیند ) ، تا شاید با تمرکز روی این یک نفر راهی برای تسلی اش بیابد دد
ولی تنهائی این دو چندان طولی نمی کشد چون سر و کلۀ یک کانادائی دیگر به نام کارواجیو پیدا می شود
که چشمش به دنبال دو چیز است : مرفینی که هانا هر روز به بیمارش تزریق می کند و فعالیت های مشکوک این بیمار در آفریقای شمالی دد
با پیدا شدن سر و کلۀ کاواجیو ، بیمار نیزهویت خود را بیاد می آورد و در می یابد که زن همراهش پیش از سقوط هواپیما مرده بوده است دد
ساکنان بعدی صومعه ، دو متخصص خنثی کردن بمب اند : یک هندی به نام کیپ که در ارتش انگلستان خدمت می کند و همکارش گروهبان هاردی که باید مین های آلمانی را در منطقه جمع کند دد
با فلاش بک هائی کوبنده و زیبا ، راز این بیمار انگلیسی مثل طوماری در هم پیچیده باز می شود . در واقع معلوم می شود او اصلاً انگلیسی نیست ، بلکه یک مجارستانی ست به نام کنت لازلو آلماسی ؛ جوانی خوش قیافه ولی گوشه گیر که در 1938 در قاهره اقامت داشته و به انگلیسی ها کمک می کرده تا از قسمت های ناشناخته صحرا ، نقشه تهیه کنند.
ولی با ورود یک زوج انگلیسی جوان ، جفری و کاترین کلیفتون ، پیلۀ گوشه گیری اش می شکند . آلماسی و کاترین طبیعتاً در مقابل ایجاد علاقه متقابل مقاومت می کنند ، ولی بالاخره در موقعیتی که در صحرا تنها می مانند ، و با ابراز این عشق گستاخانه زندگی خود و اطرافیانشان را در وضعیتی خطرناک قرار می دهند . رابطۀ این دو ، تا روزهای جنگ ادامه می یابد و حس حسادت جفری او را به واکنشی سخت وا میدارد . آلماسی و کاترین دوباره در صحرا تنها می مانند و آخرین مرحلۀ رابطۀ نفرین شده شان را می گذرانند.
در میان این فلاش بک ها ، تلاش کارواجیو برای فهمیدن نقشۀ آلماسی در ماجرای دستگیری و شکنجه شدنش به دست نازی ها در توبروک و همچنین ، ایجاد علاقه میان هانا و کیپ را شاهدیم ، علاقه ای که پاکی و معصومیتش آشکارا در تضاد با رابطۀ هوس آلود آلماسی و کاترین قرار میگیرد دد
جنگ به آخر می رسد و بیمار ، پس از یادآوری کامل خاطراتش از هانا می خواهد تا به زندگی او پایان دهد.
هانا می پذیرد و پس از مرگ او و رفتن ِ افسر هندی مورد علاقه اش ، آن جا را به مقصد کانادا ترک می کند.
سازندگان فیلم ، در بیابانی در جنوب تونس هستند ، جائی که هزار و پانصد سال قبل از این ، راهبان برای فرار از دنیا و پندارهای پر رمز و راز آینده به آنجا پناهنده می شدند و آنتونی مینگلا به آنجا آمده بود تا پنداری دیگر را به واقعیت در آورد : تبدیل رمانی شاعرانه و برند جایزۀ بوکر به نام « بیمار انگلیسی » ، به فیلمی حماسی ، که زمان آن چیزی در حدود دو ساعت و نیم است و هزینۀ تولید آن بالغ بر بیست میلیون دلار شده است . مینگلا معتقد است : « اگر این فیلم موفق نشود ، بسیار بد خواهد شد و به غیر از من ، همه مقصر هستند » . پشت سر مینگلا زنان و مردانی ایستاده اند که از کشور های ایالات متحده ، بریتانیا ، استرالیا ، ایتالیا ، فرانسه ، آلمان و تونس آمده اند و عدۀ آنها دویست نفر است . در میان آنها رالف فاینس و کریستین اسکات توماس نیز قرار دارند که نقش دو عاشق و معشوق بد سرنوشت را بازی می کنند
بیمار انگلیسی فیلمی است با ساختار روایی و بصری محکم و بازی های استثنایی ، بر اساس رمانی که پس از ساخته شدن ِ فیلم ، در صدر فهرست پر فروشترین کتاب های سال قرار گرفت دد
بیست دقیقۀ اول در زمان حال می گذرد ؛ دستی با قلم مو بر شن طرح هایی می کشد و سایۀ هواپیمایی بر شن های صحرا می افتد
کمی بعد خود ِ هواپیما ظاهر می شود که در آن خلبانی به همراه زنی نشسته است . هواپیما در اثر اصابت گلولۀ ضد هوایی سقوط می کند و فقط مرد نجات می یابد
او توسط صحرانشینان مداوا می شود . ایـن مرد ، این بیمار ، خاطرات خود را با شنیدن یک جمله ، یک صدا ، یک قطعۀ موسیقی ، بیاد می آورد و ما را با خود همراه می کند دد
رنگ زمینۀ تصاویر ِ مربوط به گذشته ، برای انتقال تأثیر بیش از حد صحرا بر زندگی انسان ها ، آجری است و این رنگ در زمان حال برای انتقال روحیۀ بی آلایش و کودکانۀ هانا ، جایش را به رنگ های روشن و تصاویری نورانی می دهد . فهمیدن این که مرد مجروح کجا خاطراتش را برای هانا ( یا کاواجیو ) باز می گوید و کجا تلخی و شیرینی این خاطرات را در رؤیا مزمزه می کند ، تقریباً نا ممکن است ، اما یک چیز مسلم است ؛ او ما را در یادها و خاطره های خود شریک می کند و قدم به قدم پیش می برد تا این که سر انجام ، ما نز همراه او و همزمان با او در می یابیم که چگونه تصاویر آغاز فیلم بازی مان داده اند : زنی در هواپیما نشسته بود ، در اثر سقوط کشته نمی شود ، بلکه مدتها پیش مرده بود و دردناک تر اینکه زن ، همسر مرد مجروح نبوده بلکه ... دد
در قحطی آثار رمانتیک به معنای درست و خوب ِ آن ، بیمار انگلیسی چیزی بیش از چند قطره آب برای تر کردن ِ لب های ترک خورده را در اختیارمان می گذارد و می تواند حتی سیرابمان کند . بعد از پنجاه و پنج سال ، خاطرات و رؤیاهای این مرد جان و تن سوخته ، یاد « کازابلانکا » را زنده می کند و شخصیت هایی خلق می کند که بیش از ساکنان کازابلانکا قابل تعمق و بررسی اند ، زیرا پیچیده تر و واقعی ترند ؛ درست همانگونه که ادبیات رمانتیک انگلستان از ادبیات رمانتیک دیگر کشور ها واقعی تر بود دد
آلماسی ، کاترین ، هانا ، کیپ و حتی موس و هاردی ــ که مرگ ناگهانی اش پیش از پایان جنگ ، از تکان دهـــــــــدنده ترین صحنه های فیلم است ــ مانند ریک ، الزا ، لازلو ، یوگارتی ، سام و دیگران ( شخصیت های فیلم کازابلانکا ) ، بازیچۀ دست سرنوشت شده اند و جنگ زندگی شان را به تباهی کشانده و با اینکه کنت آلماسی می کوشد تا چون ریک قربانی عزت نفس بیش از حد خود نشود ، سرانجام تلخ تر از ریک که می گفت : « اگر مرا بکشی لطف بزرگی در حقم کرده ای !! » ، می گوید : « نمی توانی مرا بکشی چون سال هاست که مرده ام ! »
آلماسی نقشه ای را که ریک به دروغ برای سروان رنو نقل کرد عملی می کند : او با دشمن هم پیمان می شود تا به محبوبش برسد دد
چرا ؟ آلماسی عاشق تر از ریک است یا خودخواه تر ؟
به هر حال او حاضر نمی شود عشق را با شرافت و میهن پرستی تاخت بزند . او بر خلاف ریک به قولی که به محبوبش داده پای بند است و نمی خواهد بپذیرد که در دنیای به این بزرگی ، گرفتاری ِ سه تا آدم برای هیچ کس اهمیت ندارد و با تمام وجود تلاش هایش ، نه فقط چون ریک محبوبش را از دست می دهد ، بلکه تاوان همکاری با دشمن را نیز می پردازد دد
و این نقطه اشتراک ِ او و هاناست . جنگ هر آنکه را دوست داشته اند از آنها گرفته و می گیرد . اگر چه در فیلم اشارۀ مستقیمی به عشق هانا نسبت به بیمارش نمی شود ( مگر وقتی که کارواجیو از او می پرسد ) اما بی تردید احساس او چیزی بیش از ترحم است دد
بازی خیره کننده ژولیت بینوش در نقش دختری ساده دل ، با قلبی به وسعت همۀ مهربانی ها ، به ایجاد علاقه ای میان او و بیماری از ریخت افتاده ، رنگ و بویی ملموس می بخشد . اما محور اصلی فیلم ، گذشته و عشق میان آلماسی و کاترین است . عشقی که شاید نفرین صحرایی که به حریمش دست درازی شده آن را بی فرجام کرده است . چگونگی و زمان شکل گیری این عشق دقیقاً قابل اشاره نیست اما چه اهمیتی دارد ؟ مــــــهم این است که ایــــــن عشــــق سبــــب شده تا به زعــــم نویســـندۀ " تایمز " رمانتیک ترین فیلم دهۀ اخیر ساخته شود
فیلم دارای چندین و جند سکانس فوق العاده و فراموش نشـــــدنی است ؛ ... زمانی که هواپیمای آلماسی همچون کودکی که در بستر آرمیده ، در صحرا واژگون می شود و یا زمانی که هانا همچون فرشته ای در صحن کلیسا حرکت می کند و با چراغی در دست زیبایی های شگفت انگیز نقش های گنبد را به نمایش می گذارد
در صحنه ای که مرگ کاترین حادث خواهد شد ، وی را در حالتی ناخوشایند می بینیم در حالی که بیمار و رنجور در نقطه ای دور افتاده به انتظار بازگشت آلماسی آرمیده است و در لحظات آخر و در آن تاریکی با خاموش شدن نور چراغی که به همراه دارد چراغ عمر خودش نیز برای همیشه خاموش می شود . فید شدن تصویر به تاریکی گویای دردناک این موضوع می شود و نهایتاً در یکی از بیاد ماندنی ترین صحنه ها ، آلماسی را می بینیم که پس از رهایی از اتهامی که به او وارد آمده ، به تمام قدرت و سرعتی که ممکن است به محل اقامت خود و کاترین در صحرا باز می گردد و با جسد بی جان کاترین روبرو می گردد ... در آغوش کشیدن پیکر بی جان کاترین توسط آلماسی و گریۀ بی امانش و قدمهایی که به سختی بر می دارد همراه با موسیقی گابریل یارد احساس ناخوشایندی را که آلماسی از آن اتفاق در خود دارد به زیبایی هر چه تمام تر به تماشاگر منتقل می کند
رالف فاینس
در ایفای نقش شخصیتی به اهمیت رت باتلر ( در بر باد رفته ) و ریک ( در کازابلانکا ) ، از هیچ کوششی فروگذار نکرده است دد نگاه های تلخ او ، از یاد نرفتنی اند و بروز دادن ِ حسادتش در صحنۀ میهمانی شام ، غبطه برانگیز !! دد
کریستین اسکات توماس
چنان با ظرافت بر سر ِ دوراهی بودن ِ شخصیت کاترین را از همان آغاز برخورد با آلماسی منتقل می کند که به آسانی با اینگرید برگمن در کازابلانکا قابل مقایسه است دد
تمامی نکات گفته شده به علاوۀ فیلمنامۀ منسجم ، که از بهترین نمونه های یک اقتباس ادبی است ، باعث شده « بیمار انگلیسی » را حماسی ترین اثر دهۀ 1990 دانست دد
در پایان فیلم ، وقتی یک یک هواپیمای دیگر به زمین می نشیند ، دوباره در اول راه هستیم و گمان می کنیم یک تراژدی دیگر در حال وقوع است !!!
....
بیمار انگلیسی ساختۀ آنتونی مینگلا ، نامزد دوازده جایزۀ اسکار بود و در نهایت نُه اسکار ( از جمله اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی ) را بدست آورد تا در صدر مدعیان اسکار آن سال بایستد . برای فیلمی که همۀ استودیو های بزرگ هالیوود از حمایت مالی آن سر باز زده بودند ، این موفقیت بزرگی بود
نویسنده و کارگردان : آنتونی مینگلا ( بر اساس رمانی از مایکل اونداتجه )
بازیگران : رالف فاینس ( کنت لازلو آلماسی ) ؛ ژولیت بینوش ( هانا ) ؛ ویلم دافو ( کارواجیو ) ؛ کریستین اسکات توماس ( کاترین کلیفتن ) ؛ نیوین اندروز ( کیپ ) ؛ کالین فرث ( جفری کلیفتن ) ؛
جولین ودهم ( مداکس ) ؛
مدیر فیلمبرداری : جان سیل
تدوین : والتر مرچ
موسیقی : گابریل یارد
طراح صحنه : استیوارت کریگ
محصول 1996 انگلستان ؛ مدت 162 دقیقه
روزهای پایانی جنگ جهانی دوم ...
فیلم با صحنۀ تماشائی سقوط و آتش گرفتن هواپیمائی در صحرا آغاز می شود . و پس از آن ، تنها بازماندۀ حادثه که دچار سوختگی شده ، توسط بیابان گردها پیدا شده و به نیروهای امداد رسانده میشود . بر اثر سقوط هواپیما خلبان آن حافظه اش را از دست داده است و از خاطراتش چیز زیادی را بیاد نمی آورد دد
او را به پرستاری کانادائی به نام هانا می سپارند و هانا که به تازگی نزدیکترین دوست و نامزدش را نیز از دست داده و مرگ خیلی از دوستانش را در طول جنگ به چشم دیده ، اصرار می کند که با تنها بیمار لاعلاجش در میانه راهی که در آن حرکت می کردند ، در ویرانه های صومعه ای در توسکان بماند ،
( حتی با وجود آنکه نیروهای متحدین به سمت شمال می آیند ) ، تا شاید با تمرکز روی این یک نفر راهی برای تسلی اش بیابد دد
ولی تنهائی این دو چندان طولی نمی کشد چون سر و کلۀ یک کانادائی دیگر به نام کارواجیو پیدا می شود
که چشمش به دنبال دو چیز است : مرفینی که هانا هر روز به بیمارش تزریق می کند و فعالیت های مشکوک این بیمار در آفریقای شمالی دد
با پیدا شدن سر و کلۀ کاواجیو ، بیمار نیزهویت خود را بیاد می آورد و در می یابد که زن همراهش پیش از سقوط هواپیما مرده بوده است دد
ساکنان بعدی صومعه ، دو متخصص خنثی کردن بمب اند : یک هندی به نام کیپ که در ارتش انگلستان خدمت می کند و همکارش گروهبان هاردی که باید مین های آلمانی را در منطقه جمع کند دد
با فلاش بک هائی کوبنده و زیبا ، راز این بیمار انگلیسی مثل طوماری در هم پیچیده باز می شود . در واقع معلوم می شود او اصلاً انگلیسی نیست ، بلکه یک مجارستانی ست به نام کنت لازلو آلماسی ؛ جوانی خوش قیافه ولی گوشه گیر که در 1938 در قاهره اقامت داشته و به انگلیسی ها کمک می کرده تا از قسمت های ناشناخته صحرا ، نقشه تهیه کنند.
ولی با ورود یک زوج انگلیسی جوان ، جفری و کاترین کلیفتون ، پیلۀ گوشه گیری اش می شکند . آلماسی و کاترین طبیعتاً در مقابل ایجاد علاقه متقابل مقاومت می کنند ، ولی بالاخره در موقعیتی که در صحرا تنها می مانند ، و با ابراز این عشق گستاخانه زندگی خود و اطرافیانشان را در وضعیتی خطرناک قرار می دهند . رابطۀ این دو ، تا روزهای جنگ ادامه می یابد و حس حسادت جفری او را به واکنشی سخت وا میدارد . آلماسی و کاترین دوباره در صحرا تنها می مانند و آخرین مرحلۀ رابطۀ نفرین شده شان را می گذرانند.
در میان این فلاش بک ها ، تلاش کارواجیو برای فهمیدن نقشۀ آلماسی در ماجرای دستگیری و شکنجه شدنش به دست نازی ها در توبروک و همچنین ، ایجاد علاقه میان هانا و کیپ را شاهدیم ، علاقه ای که پاکی و معصومیتش آشکارا در تضاد با رابطۀ هوس آلود آلماسی و کاترین قرار میگیرد دد
جنگ به آخر می رسد و بیمار ، پس از یادآوری کامل خاطراتش از هانا می خواهد تا به زندگی او پایان دهد.
هانا می پذیرد و پس از مرگ او و رفتن ِ افسر هندی مورد علاقه اش ، آن جا را به مقصد کانادا ترک می کند.
سازندگان فیلم ، در بیابانی در جنوب تونس هستند ، جائی که هزار و پانصد سال قبل از این ، راهبان برای فرار از دنیا و پندارهای پر رمز و راز آینده به آنجا پناهنده می شدند و آنتونی مینگلا به آنجا آمده بود تا پنداری دیگر را به واقعیت در آورد : تبدیل رمانی شاعرانه و برند جایزۀ بوکر به نام « بیمار انگلیسی » ، به فیلمی حماسی ، که زمان آن چیزی در حدود دو ساعت و نیم است و هزینۀ تولید آن بالغ بر بیست میلیون دلار شده است . مینگلا معتقد است : « اگر این فیلم موفق نشود ، بسیار بد خواهد شد و به غیر از من ، همه مقصر هستند » . پشت سر مینگلا زنان و مردانی ایستاده اند که از کشور های ایالات متحده ، بریتانیا ، استرالیا ، ایتالیا ، فرانسه ، آلمان و تونس آمده اند و عدۀ آنها دویست نفر است . در میان آنها رالف فاینس و کریستین اسکات توماس نیز قرار دارند که نقش دو عاشق و معشوق بد سرنوشت را بازی می کنند
بیمار انگلیسی فیلمی است با ساختار روایی و بصری محکم و بازی های استثنایی ، بر اساس رمانی که پس از ساخته شدن ِ فیلم ، در صدر فهرست پر فروشترین کتاب های سال قرار گرفت دد
بیست دقیقۀ اول در زمان حال می گذرد ؛ دستی با قلم مو بر شن طرح هایی می کشد و سایۀ هواپیمایی بر شن های صحرا می افتد
کمی بعد خود ِ هواپیما ظاهر می شود که در آن خلبانی به همراه زنی نشسته است . هواپیما در اثر اصابت گلولۀ ضد هوایی سقوط می کند و فقط مرد نجات می یابد
او توسط صحرانشینان مداوا می شود . ایـن مرد ، این بیمار ، خاطرات خود را با شنیدن یک جمله ، یک صدا ، یک قطعۀ موسیقی ، بیاد می آورد و ما را با خود همراه می کند دد
رنگ زمینۀ تصاویر ِ مربوط به گذشته ، برای انتقال تأثیر بیش از حد صحرا بر زندگی انسان ها ، آجری است و این رنگ در زمان حال برای انتقال روحیۀ بی آلایش و کودکانۀ هانا ، جایش را به رنگ های روشن و تصاویری نورانی می دهد . فهمیدن این که مرد مجروح کجا خاطراتش را برای هانا ( یا کاواجیو ) باز می گوید و کجا تلخی و شیرینی این خاطرات را در رؤیا مزمزه می کند ، تقریباً نا ممکن است ، اما یک چیز مسلم است ؛ او ما را در یادها و خاطره های خود شریک می کند و قدم به قدم پیش می برد تا این که سر انجام ، ما نز همراه او و همزمان با او در می یابیم که چگونه تصاویر آغاز فیلم بازی مان داده اند : زنی در هواپیما نشسته بود ، در اثر سقوط کشته نمی شود ، بلکه مدتها پیش مرده بود و دردناک تر اینکه زن ، همسر مرد مجروح نبوده بلکه ... دد
در قحطی آثار رمانتیک به معنای درست و خوب ِ آن ، بیمار انگلیسی چیزی بیش از چند قطره آب برای تر کردن ِ لب های ترک خورده را در اختیارمان می گذارد و می تواند حتی سیرابمان کند . بعد از پنجاه و پنج سال ، خاطرات و رؤیاهای این مرد جان و تن سوخته ، یاد « کازابلانکا » را زنده می کند و شخصیت هایی خلق می کند که بیش از ساکنان کازابلانکا قابل تعمق و بررسی اند ، زیرا پیچیده تر و واقعی ترند ؛ درست همانگونه که ادبیات رمانتیک انگلستان از ادبیات رمانتیک دیگر کشور ها واقعی تر بود دد
آلماسی ، کاترین ، هانا ، کیپ و حتی موس و هاردی ــ که مرگ ناگهانی اش پیش از پایان جنگ ، از تکان دهـــــــــدنده ترین صحنه های فیلم است ــ مانند ریک ، الزا ، لازلو ، یوگارتی ، سام و دیگران ( شخصیت های فیلم کازابلانکا ) ، بازیچۀ دست سرنوشت شده اند و جنگ زندگی شان را به تباهی کشانده و با اینکه کنت آلماسی می کوشد تا چون ریک قربانی عزت نفس بیش از حد خود نشود ، سرانجام تلخ تر از ریک که می گفت : « اگر مرا بکشی لطف بزرگی در حقم کرده ای !! » ، می گوید : « نمی توانی مرا بکشی چون سال هاست که مرده ام ! »
آلماسی نقشه ای را که ریک به دروغ برای سروان رنو نقل کرد عملی می کند : او با دشمن هم پیمان می شود تا به محبوبش برسد دد
چرا ؟ آلماسی عاشق تر از ریک است یا خودخواه تر ؟
به هر حال او حاضر نمی شود عشق را با شرافت و میهن پرستی تاخت بزند . او بر خلاف ریک به قولی که به محبوبش داده پای بند است و نمی خواهد بپذیرد که در دنیای به این بزرگی ، گرفتاری ِ سه تا آدم برای هیچ کس اهمیت ندارد و با تمام وجود تلاش هایش ، نه فقط چون ریک محبوبش را از دست می دهد ، بلکه تاوان همکاری با دشمن را نیز می پردازد دد
و این نقطه اشتراک ِ او و هاناست . جنگ هر آنکه را دوست داشته اند از آنها گرفته و می گیرد . اگر چه در فیلم اشارۀ مستقیمی به عشق هانا نسبت به بیمارش نمی شود ( مگر وقتی که کارواجیو از او می پرسد ) اما بی تردید احساس او چیزی بیش از ترحم است دد
بازی خیره کننده ژولیت بینوش در نقش دختری ساده دل ، با قلبی به وسعت همۀ مهربانی ها ، به ایجاد علاقه ای میان او و بیماری از ریخت افتاده ، رنگ و بویی ملموس می بخشد . اما محور اصلی فیلم ، گذشته و عشق میان آلماسی و کاترین است . عشقی که شاید نفرین صحرایی که به حریمش دست درازی شده آن را بی فرجام کرده است . چگونگی و زمان شکل گیری این عشق دقیقاً قابل اشاره نیست اما چه اهمیتی دارد ؟ مــــــهم این است که ایــــــن عشــــق سبــــب شده تا به زعــــم نویســـندۀ " تایمز " رمانتیک ترین فیلم دهۀ اخیر ساخته شود
فیلم دارای چندین و جند سکانس فوق العاده و فراموش نشـــــدنی است ؛ ... زمانی که هواپیمای آلماسی همچون کودکی که در بستر آرمیده ، در صحرا واژگون می شود و یا زمانی که هانا همچون فرشته ای در صحن کلیسا حرکت می کند و با چراغی در دست زیبایی های شگفت انگیز نقش های گنبد را به نمایش می گذارد
در صحنه ای که مرگ کاترین حادث خواهد شد ، وی را در حالتی ناخوشایند می بینیم در حالی که بیمار و رنجور در نقطه ای دور افتاده به انتظار بازگشت آلماسی آرمیده است و در لحظات آخر و در آن تاریکی با خاموش شدن نور چراغی که به همراه دارد چراغ عمر خودش نیز برای همیشه خاموش می شود . فید شدن تصویر به تاریکی گویای دردناک این موضوع می شود و نهایتاً در یکی از بیاد ماندنی ترین صحنه ها ، آلماسی را می بینیم که پس از رهایی از اتهامی که به او وارد آمده ، به تمام قدرت و سرعتی که ممکن است به محل اقامت خود و کاترین در صحرا باز می گردد و با جسد بی جان کاترین روبرو می گردد ... در آغوش کشیدن پیکر بی جان کاترین توسط آلماسی و گریۀ بی امانش و قدمهایی که به سختی بر می دارد همراه با موسیقی گابریل یارد احساس ناخوشایندی را که آلماسی از آن اتفاق در خود دارد به زیبایی هر چه تمام تر به تماشاگر منتقل می کند
رالف فاینس
در ایفای نقش شخصیتی به اهمیت رت باتلر ( در بر باد رفته ) و ریک ( در کازابلانکا ) ، از هیچ کوششی فروگذار نکرده است دد نگاه های تلخ او ، از یاد نرفتنی اند و بروز دادن ِ حسادتش در صحنۀ میهمانی شام ، غبطه برانگیز !! دد
کریستین اسکات توماس
چنان با ظرافت بر سر ِ دوراهی بودن ِ شخصیت کاترین را از همان آغاز برخورد با آلماسی منتقل می کند که به آسانی با اینگرید برگمن در کازابلانکا قابل مقایسه است دد
تمامی نکات گفته شده به علاوۀ فیلمنامۀ منسجم ، که از بهترین نمونه های یک اقتباس ادبی است ، باعث شده « بیمار انگلیسی » را حماسی ترین اثر دهۀ 1990 دانست دد
در پایان فیلم ، وقتی یک یک هواپیمای دیگر به زمین می نشیند ، دوباره در اول راه هستیم و گمان می کنیم یک تراژدی دیگر در حال وقوع است !!!
....
بیمار انگلیسی ساختۀ آنتونی مینگلا ، نامزد دوازده جایزۀ اسکار بود و در نهایت نُه اسکار ( از جمله اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی ) را بدست آورد تا در صدر مدعیان اسکار آن سال بایستد . برای فیلمی که همۀ استودیو های بزرگ هالیوود از حمایت مالی آن سر باز زده بودند ، این موفقیت بزرگی بود
نویسنده و کارگردان : آنتونی مینگلا ( بر اساس رمانی از مایکل اونداتجه )
بازیگران : رالف فاینس ( کنت لازلو آلماسی ) ؛ ژولیت بینوش ( هانا ) ؛ ویلم دافو ( کارواجیو ) ؛ کریستین اسکات توماس ( کاترین کلیفتن ) ؛ نیوین اندروز ( کیپ ) ؛ کالین فرث ( جفری کلیفتن ) ؛
جولین ودهم ( مداکس ) ؛
مدیر فیلمبرداری : جان سیل
تدوین : والتر مرچ
موسیقی : گابریل یارد
طراح صحنه : استیوارت کریگ
محصول 1996 انگلستان ؛ مدت 162 دقیقه
نوشته شده توسط جوانه در ساعت | لینک
|