اگر زني رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند
و کلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد
شوهرش(البته نه هر مردی ولی اکثریت) با اکراه او را با خودش به کوچه و خيابان مي برد.
ولي اگر کلاه کوچکي بر سرش بگذارد
و کت و دامن خياط دوز تن کند
شوهرش با کمال ميل او را بيرون مي برد
و تمام مدت به زني که لباس رنگ شاد پوشيده و کلاه عجيب و غريب سرش گذاشته
و رژ لب زده است خيره مي شود(البته تحسین آمیز نه سرزنش وار).
بالتيمور بيکن
نکته: مطالب در پرانتز در نوشته آقای بالتیمو نبود. صرفا اشارات پنهان ایشان را برایتان آشکار نمودم![]()
زماني كه كودكستان رفتم تعريف مقطع زندگي 2 قسمت شد:
قبل ازكودكستان و حالا
زماني كه دبستان رفتم شد:
قبل ازدبستان و حالا
و بعد دوران راهنمايي و بعد دبيرستان
خلاصه اش شد دوران مدرسه
بعد كه دانشگاه قبول شدم مقاطع تعريفش اين شكلي شد:
قبل از دانشگاه و حالا
خلاصه اش شد دوران دانشجويي
و بعد از اينكه سركار رفتم، شد
قبل از كار و زمان حال
فعلا خلاصه اش ميشه سركار(چون هنوز بازنشسته نشدم)
بعد از اينكه بابا رفت دنيا برام شد
وقتي بابا بود و حالا
همينطور بعد ازدواج
نميدونم مقاطع بعدي بر اساس چه جيزي تعريف ميشن
شايد قبل از مامان شدن و حالا
يا
بعد از ادامه تحصيل
قبل يا بعد از...
اما ميدونم آخرين مقطع رو فقط ميتونم تا قبلش بگم
بعدش رو نميدونم فقط اسمش رو ميدونم:مرگ
اما خلاصه اش ميشه زندگي
۱ مرد قوي از خودش دفاع ميكنه
و يك مرد قويتر از ديگران
ادامه مطلب
![]()
"اگر میخواهید بدانید که در قلب خدا چه جایی دارید
کافیست ببینید خدا در قلب شما چه جایگاهی دارد.ببینید"
این یکی از احمقانه ترین جملاتیست که میتئان شنید
آخر اگر خداوند اینگونه بود با ما فرقی نداشت.
خداوند مهربان مطلق است و این حرفهای ابلهانه
بدور از شان و بزرگواری و محبت خداوندی بی انتهای ایشان است
بچه که بودم خیلی تلویزیون نگاه میکردم و
شب در فیلمهای وسترن همیشه ۱ شکل بود:
ستاره هایی که در آسمون سوسو میزدن
و پخش همزمان صدایی با همون ریتم
که من فکر میکردم این صدای ستاره هاست
و بعد ها فهمیدم این فقط صدای جیرجیرک بوده
(اما من تا اون زمان جیرجیرک ندیده بودم)
راستی باورهای کودکی شما چه شکلی بوده؟
خوشحال میشم برام بنویسید