امروز بخدا اعتماد کردم و خودم رو به دست تقدیرش سپردم.
میخوام دوست داشته باشم و پاسخ عشق خداوندی رو بدم.
برای ۱ مسئله ی ساده چقدر القاب بیهوده
برای حرف دیگران؟
برای دل عزیزان؟
چقدر زنده بودن بهای سنگین داره!
مگه در آخر بیشتر از محیط انداممون جا نیاز داریم؟
کاش برای شخص خودمون زندگی می کردیم!
سلامت و شادمان باشید.
آدم تا خودش رو نشناسه نمیتونه چنین ادعایی داشته باشه
و اینکه بگی خودت رو کاملا می شناسی
بر اساس شرایط مختلف اونقدر نسبی و متغیر هست که
ادعا داشتن در مورد شناخت دیگران رو بشدت کمرنگ میکنه.
نتیجه: ادعای شناختن کسی، سنگ بسیار بزرگیست.
برای بعضی چیزا
تسلیم روزگار شدن، خیلی شجاعت میخواد
و بعضی وقتها
نهایت ماجراجویی است...
وحشتناکه
این شرایط هست که ۸۰٪ مواقع تعیین کننده هست.
مجبورم جلو برم
بین بد و بدتر، بد ارجحه.
اینکه از کسی ناراحت باشی
اما بخاطر اینکه میدونی با گفتن موضوع بحث میشه
و آخر سر بهت میگه:" توجیه میکنی؟"
پس نمیتونی حرفی بهش بزنی
اونوقت تو میشی بهانه گیر و دو رو؟؟؟؟؟؟؟؟
اما بعضی وقتها باید بگی
چون حتی اگر هم نگی
باز به همون پیش داوریها محکوم هستی
اصلا بی خیال
راستی
چه چیز اندازه ی سوء تفاهم میتونه
باعث دلخوری و نفرت بشه
و
چه چیزی اندازه ی رفع اون میتونه
باعث شادمانی و عشق بشه؟؟؟؟؟؟؟؟
نتیجه: کاش زبان دل، شنیدنی بود...
عشق، یعنی کوچک کردن "دنیا" به اندازه ی "۱ نفر"
یا
بزرگ کردن "۱ نفر" به اندازه ی "دنیا"؟؟؟؟