84/12/22
مجهول ماندن، رنج بزرگ روح آدمی است.
یک روح، هر چه زیباتر است و هر چه داراتر،
به آشنا نیازمندتر است...
...
و چه شگفت است آشنایی، در پس بیگانگی
خویشاوندی پنهان، در نا آشنایی!
۱ غریب آشنا...
نوشته شده توسط جوانه در ساعت | لینک
|
84/12/16
عشق تو، ساعتی به شب وروز افزود
ساعت بیست و پنج
عشق تو، روز دیگر به هفته افزود
روز هشتم
عشق تو، ماه ی دیگر به سال افزود
ماه سیزده
عشق تو، فصلی دیگر به فصلها افزود
فصل پنجم
وبه این شکل، عشق تو، زندگی را بمن بخشید
که ساعتی، روزی، ماه و فصلی
را بیشتر از همه ی عاشقان دارد.
برگرفته از وبلاگ رویای خاک (با سپاس از لطف تصحیح)
نوشته شده توسط جوانه در ساعت | لینک
|
84/12/14
ای کاش داستانهای واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند...
نوشته شده توسط جوانه در ساعت | لینک
|
84/12/09
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود،
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت،
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد....
ولي نشد،
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند،
و رفت تا لب هيچ،
و پشت حوصله نورها دراز كشيد،
و هيچ فكر نكرد،
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها،
براي خوردن يك سيب،
چقدر تنها مانديم...
نوشته شده توسط جوانه در ساعت | لینک
84/12/04
نوشته شده توسط جوانه در ساعت | لینک
|